تقدیم به تمامی جوانان که شبشون رو با رادیو جوان سپری میکنن
امشب راس ساعت 12 بامداد هدفون گوشی رو گذاشتم تو گوشام و با صدای گرم سعید پور محمودی با برنامه زیبای اینجا شب نیست چشمامو رو هم گذاشتم.سلام همه جوونای عزیز ایراااااااااااااااااااااااااااان.یه موزیک عاشقانه رفت و............... ( ادامه مطلب )
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
بخشی از كتاب «شیطان و دوشزه پریم»، پائولو كوئیلو
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت
لبخند میزنه
وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که توی اغوشت جا
میگرفت
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات
گم میشد
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند
روبرویم بنشین و با من بگو از کدام ستره به زمین افتاده ای ! با من بگو چه کسی مردگان را سبکبار میکند ! با من بگو چه وقت نگاه های ما معما می شود ! با من بگو چه وقت داهای ما از عشق و دریا می انبارد
بگو کدام باد سرکش ، خلوت ترد برگ ها را می آشوبد ؟ کدام طوفان خواب خانه ها را می شکند ؟ کدام خشکسالی ؛ سبزینه ها را به دست فراموشی م سپارد ؟ کدام دهان ، واژه های آفتابی را از رونق می اندازد ؟
با من بگو چرا خاطره ها به تو نمی رسد ؟ چرا همیشه ساکن عکس های قدیمی ام ؟ چرا عصر ها بی سبب می گریم ؟ با من بگو سهم من از هر دو عالم چیست ؟
آیا در روز پرسش به خاطر سرودن لبخند تو ، مرا به بهشت راهی هست ؟
آیا کوله بارم که پر از پنجر ه و رودخانه است به یاریم خواهد شتافت ؟ آیا تو در آن هیاهوی ناگزیر نیم نگاهی به دست های کدر من خواهی داشت ؟
آیا بی تو کسی دلم را به رسمیت خواهد شناخت ؟
هر گاه روزها یخ می بندند ، هرگاه که خیابانها چون سرنوشت من تاریک می شوند ، هرگاه که ساعتهای دیواری هذیان میگویند ،هرگاه سرودی برای خواندن ندارم یاد تو به فریادم می رسد
بگذار فارغ از دیروز و فردا بر دامنه غم تو کلبه ای از چوب و اشک بسازم ، بگذرا شعرهایم را در دستمالی سپید بپیچم و به تو تقدیم کنم
چه سخت است بی تو در بیابان آواره مردن ! چه سخت است در حاشیه آسمان غروب غرق شدن ! چه سخت است نام تو را گم کردن
چه سخت است جدایی از تو ! ای آئینه دل انگیز ترین حسرتها
ای آفریدگار حرفهای شیرین ؛ ای دوست عزیز و دیرینه
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |






